Skip to content

Recent Articles

28
Mar

+

「花ならつぼみの私の人生この青春の始まりを、悔いのないように大切にしたい.」

「木藤亜也」
Saturday. March 28, 2020. 08:43 P.M
09  فروردین 1399
28
Mar

+

始まりの終わり、終わりの始まり

Saturday. March 28, 2020. 10:43 A.M
09  فروردین 1399
27
Mar

+

‏این آهنگ «یه چیزی می‌شه دیگه‌» که رضا صادقی اخیرا در باب وضعیت این روزها خونده رو امروز کاملا اتفاقی تو یه چنل خبری باهاش برخورد کردم؛ این قطعه دقیقاً مصداق بارزی از الگوی مدیریتی خرد و کلانِ حداقل نیمی از ما ایرانی‌هاست. می‌ تونم تصور کنم که الان خیلی از مردم هم دارن حسابی باهاش خوش می‌گذرونن.

دنیا همیشه اینطوری باری به هر جهت نمی‌چرخه‌ ها… قطعا آخرش یه اتفاقی می‌افته؛ ولی برای اینکه یه چیز خوبی بشه باید یه غلط بخصوصی کرد به هر حال؛ و گرنه کیه که ندونه یک میلیون مرگ همیشه بهتر از سه میلیون آدم مرده ست؟! خدا رو شکر که هنوز سه هزار تا نیست؛ اما سوال اینه که آیا اون دو هزار و اندی آدم که تا امروز مردن باید همه‌شون می مردن؟ اونم در حالی که تو بعضی از کشورها که قبل از ما آلوده شدن این تعداد هنوز زیر پنجاه تاست؟! یه چیزی می‌شد دیگه… قم قرنطینه نشد. خدا پشت و پناه همه ست، ریختن رفتن مسافرت! دستگاه تنفس به اندازه نداریم، یه چیزی میشه دیگه؛ قبر که کم نداریم!

این طرز تفکر که توی ذهن بیشتر مردم ما رخنه کرده‌ـ‌دلیلش هرچی که می‌خواد باشه‌ـ خیلی خطرناکه‌ ها!؛‏ حقیقت اینه که قدرت انطباق بیش از حد و سیاست این نیز بگذردی، همیشه هم جواب نمی‌ده! این درسته که خیلی وقت‌ها خیلی چیزها از کنترل ما خارج ـه؛ اما هنوز می‌تونیم با یه طرز فکر درست توی سرانجام خیلی‌هاشون نقش داشته باشیم…

ببین به کجا رسیدیم…! حال و روز مردم رو ببین! ببین چقدر آدم به خاطر همین طرز تفکر بالاخره یه چیزی می‌شه دیگه مردن، به دلایل مختلف از گذشته تا به امروز با همین تفکر زندگیشون رو از دست دادن، به تنگنا افتادن و هنوز هم این رو نفمیدن! اگر تمام اینها نتیجه مستقیم یه طرز تفکر صرفا علی اللهی تو زندگی اغلب ما ایرانی‌ها نیست؛ پس دقیقا نتیجۀ چیه؟!

 

پ.ن: آی گات د پوینت! ولی این تفکر در بهترین حالت ممکن مال اون جماعتیه که حقیقتا تمام سعیش رو کرده باشه. بیاین در مورد اینکه چند درصد از این جامعۀ هشتاد و چند میلیونی دارن تلاششون رو می‌کنن، اصلا صحبتی نکنیم که حالم رو از اینی که هست هم بدتر می‌کنه. یعنی هرگز این همه از مردم کشورم مایوس نشده بودم.

Friday. March 27, 2020. 05:27 P.M
08  فروردین 1399
21
Mar

+

امروز مجبور شدم از شست پام عذرخواهی کنم.

مطمئن نیستم ناخن گرفتن جز کارهایی باشه که مردم اول صبح انجام می‌دن؛ اما قطعا جز اولین کارهایی بود که مجبورم کرد اول صبح دوم فروردین ماه از انگشت شست پام معذرت بخوام.

بعد از چند وقتی، تصمیم گرفتم کمی کوتاهش کنم که متوجه شدم زیر لاک بنفش‌رنگ، خیلی خوشحال به نظر نمی‌رسه. کمی به داخل متمایل شده بود و احتمال می‌دم که به خاطر فشار طولانی مدت کفش بوده باشه؛ به علاوه مقداری ناهموارتر از قبل به نظر می‌رسید. به هر حال سرمای شش ماه گذشته و پوشش مداوم پاها کار خودش رو کرده بود؛ اما در هر صورت این سطح از بی‌توجهی هم جدا نوبر بود برای خودش.

یه تقویت کننده ناخن سفارش دادم و کمی با انگشت‌هام وقت گذروندم. دو ساعت بعد یه یادداشت به باقی یادداشت‌های سال جدید روی دیوار اضافه شده بود تا فراموش نکنم که اولین عذرخواهی سال 99 رو به خودم بدهکار بودم.

Saturday. March 21, 2020. 02:03 P.M
02  فروردین 1399
20
Mar

+

یه جلسۀ ملال‌آور و طولانی تو موسسه، یه شام دوستانه به مناسبت شب سال نو با Chimchim و شرکت تو مراسم فارغ التحصیلی بچه‌هایی که امسال باهاشون خوش می‌گذروندم؛ اگر که پرسیده باشید، آخرین روز سال 98 برای من اینطوری گذشت…

سختی‌های خودش رو داشت اما در عین حال یک دنیا تجربه بود. از اونچه که پشت سر گذاشتم، نسبتا راضی‌ام. تا جایی که در توانم بود خوش گذروندم؛ با آدم‌هایی که دوستشون داشتم، خندیدم و از روزهام لذت بردم. برای درک لحظات زندگیم تو دنیای بزرگ و زیبایی که توش زندگی می‌کنیم، زمان گذاشتم؛ وزش باد رو حس کردم و به قدر کفایت به صدای بارون گوش دادم. می‌تونم بگم که زندگیم رو این یکسال، به تمامه زندگی کردم. در عین حال ناگفته نمونه که تنها یک حسرت دارم؛ اون هم اینه که یکسال گذشته به قدر کافی لحظاتی که با مادر و پدرم گذروندم رو ثبت نکردم؛ البته کوتاه بودن؛ اما همیشه می‌تونه از اون چیزی که هست، بهتر باشه.

در هر حال چه سخت و چه خوشمزه و چه لذت‌بخش، سال گذشتۀ من مثل تمام سال‌های قبل، در تلاش برای روزهایی بهتر گذشت…

می‌ریم که پروندۀ سال کهنه رو بذاریم تو آرشیو و پوشۀ سال جدید رو باز کنیم.

Yup! برو که رفتیم!;-)

Friday. March 20, 2020. 07:03 P.M
01  فروردین 1399
16
Mar

+

عکس رو که فرستاد، پیام داد که «دقیقا یکسال پیش بود.»

نه اون تونست توی این شرایط پیچیده برگرده و نه من.

جواب دادم «همم… الان باید در حال گاز زدن به پانینی و مزه‌مزه کردن لاته‌مون می‌بودیم!»

نوشت «لعنت…»

نوشتم که «حقیقتا… لعنت…»

 

* به بهانه اولین سالی که اسفندش اومد و رفت… و ما به رسم ده سال گذشته همدیگه رو ملاقات نکردیم، صبحانه‌مون رو تو رئیس نخوردیم، با قهوه‌مون خوش نگذروندیم و چند ساعتی رو در رو گپ نزدیم…

Monday. March 16, 2020. 09:03 P.M
26  اسفند 1398
11
Mar

「人生の喜びや悲しみは、根本的に一つの現象なのだ。この世で起きることには、本来何の色も着いていない。そこに喜びだの悲しみだのの色を着けるのは人間。」

(北野式『全思考』幼冬舎)

Wednesday. March 11, 2020. 10:03 A.M
21  اسفند 1398
9
Mar

+

اگر پرسیده باشید، توی این یکسال گذشته کمتر چیزی به اندازۀ عدم امکان به اشتراک گذاشتن اونچه که گوش می‌کنم، (بخوانید اونچه که دست‌افشان و پای‌کوبان فکر می‌کنم) تونسته من رو آزار بده. لول

Monday. March 09, 2020. 10:35 P.M
19  اسفند 1398
24
Feb

+

چرخ و فلک Odaiba توی شب در نقطۀ اوجش! این اون چیزیه که الان واقعا دلم می‌خواد. برای جا گذاشتن یه چیزهایی روی زمین و رها کردن یه چیزهایی همون بالا، در این لحظه ایده‌آل‌ترین گزینه به نظر می‌رسه. ها ها…

Monday. Feb 24, 2020. 11:35 P.M
05  اسفند 1398
12
Feb

+

یک آخر هفته‌ای… شاید هم نه؛ چهار- پنج روزی به همین منوال گذشت. تکیه داده بودم به دیوار و زل زده بودم به نقطه‌ای که حالا نمی‌دونم کجاست؛ گاهی کلاغی بود روی سیم‌های برق، گاهی دونه‌های برفِ پشت پنجره و گاهی صرفا به آبیِ آسمون. گوش‌هام رو داده بودم به تکرار و تکرارِ قطعه‌ای دوست‌داشتنی و چشم‌هام اما، چیزی رو نمی‌دید. به نحو نچندان خوشایندی غرقِ چیزی بودم؛ مثل زمزمه‌های یک داستان اصیل از روزگاری دور؛ غرق در زمان و مکانی که نمی‌شناسم…

با احساس نقاهت خوابیدم و وقتی صبح روز پنجم از خواب بیدار شدم، مغزم از همه و هیچ، درد می‌کرد.

Tuesday. Feb 13, 2020. 10:55 A.M
  23 بهمن 1398
10
Feb

+

Like the drunken dream of a lone soul…

Monday. Feb 10, 2020. 09:16 P.M
  21 بهمن 1398
13
Jan

+

«بالاخره در زندگی هر کس چیزهایی هست که او را تحت تاثیر قرار داده باشد. مثلاً کسی صدایت زد، و تو حرف‌هایش را نفهمیدی. شاید گفت: «بیا غذاتو بخور.» ولی جواب ندادی. بعد یک دفعه به خودت می‌آیی. می‌پرسی: «چی؟» ولی او هم یادش نمی‌آید چه گفته است. شاید هم می‌خواست خاطره‌ای تعریف کند و دیگر هیچ وقت صحبتی از آن نخواهد شد. و شاید این اتفاقی بود که زندگی شما را تحت تاثیر قرار داده است.

یا مثلاً فکر کن کلاس اولی هستی. دست‌هایت را با روپوشت خشک می‌کنی. درست با پایین پیراهنت. بعد بچه‌ها می‌بینند و بهت می‌خندند. می‌گویند شاشیدی در حالی که تو دست‌هایت را به روش خودت خشک می‌کردی و این اسم رویت می‌ماند. مثلا نمی‌گویند محمود یا محدثه یا نوید یا زیبا. صدایت می‌زدند: «شاشو!» و شاید این اتفاقی است که تو را تحت تاثیر قرار داده است.

رفته بودی قدم بزنی. بعد از مدرسه بود. در راه به درخت‌های چنار نگاه کردی که میوه داده‌اند. زمین پر از شکوفه‌ی نارون است. همه چیز خیلی تمیز و شفاف و خوش بوست. یک جوری که رقیق می‌شدی مثل هوای اردیبهشت در روزی نیمه ابری و آفتاب برای لحظاتی که به خودت می‌آیی…

یک وقتی باران می‌بارید. تو نمی‌دیدی‌اش. زل زده بودی، معلوم نبود به کجا. به یک جایی نگاه می‌کردی که من تا به حال آن‌جا را ندیده‌ام. صدای قطرات آب روی کانال گالوانیزه‌ی کولر در اتاق می‌پیچد. شاید این لحظه‌ایست که تو را تحت تاثیر قرار داده است.

و با این حال نمی‌دانی چیست. متن غریبیست که یک بار، وقتی هفده هجده سالت بود، جایی خواندی. و هنوز در تو زنده است. در پهنه‌ی دشت‌های درون. می‌شکفد. گل می‌دهد. و حالا بخشی از منظره‌ی توست. بدون آن هرگز اینچنین نبوده‌ای.»

«پشت کمد»
از مجموعه‌ دست‌نوشته‌های محمود افشاری
Monday. Jan 13, 2020. 10:12 P.M
  23 دی 1398