Skip to content

Archive for December, 2016

31
Dec

 

به تصورم که…

درست از زمانی که قصد کردم پنجشنبه‌های متفاوتی داشته باشم، حقیقتا هر بار یه گوشۀ شهر، یه پنجشنبۀ هیجان انگیز رو سپری کردم.

همم… ^^

30
Dec

 

یکی از بچه‌ها می‌گفت از بامزه‌ترین صحنه‌های این ترم اون زمانی بود که داشتی با آب و تاب تمام در مورد گودزیلا در سینمای بعد از جنگ ژاپن برای دکتر عراقچی می‌گفتی و اون هم خیلی با دقت داشت گوش می‌داد که ببینه آخرش چی می‌شه بالاخره  =))

 

29
Dec

 

伝えたいのはいつだって、言葉じゃない

 

29
Dec

 

آدمی که تصور می‌کنه خودش رو صد در صد می‌شناسه، بهترین نمونه برای فردیه که شناخت درستی از خودش نداره.

 

28
Dec

خوب که فکر می کنم امسال پاییز رو درست مزه مزه نکردم. هیچ نفهمیدم که برگ درختهای امیرآباد و دانشکده کی خزان کردن.

این روزها اما، بیشتر به آسمون نگاه می کنم. آسمون ابــــــــر و خوشایند این روزهای اول زمستون.

 

25
Dec

 

جدا کسی وجود داره که تو بچگیش حداقل یکبار قبل از خوردن تخم مرغ سفت زرده ش رو درسته در نیاورده باشه؛ لایه های ویفر رو از هم باز نکرده باشه و دور تا دور بیسکوئیت های کنگره دار رو نکُرچیده باشه؟! D:

 

25
Dec

 

بیا بهشون نشون بدیم که…

دنیا چقـــدر میتونه جای هیجان انگیزی باشه. ر^^

 

25
Dec

+

گاهی خوب که فکر میکنم،

یا حتی وقتی به پشت سرم نگاه میندازم، می تونم ببینم که چقدر آدم خوش شانسی هستم.

حقیقتا تو زندگی آدم پرتلاشی بودم؛ اما در عین حال آدم خوش شانسی هم بودم!

از اون «آخرین» هایی که نصیبم شد، از اون «فقط» هایی که به دست آوردم، از رد پایی که پشت سرم به جا مونده، می تونم بفهمم که چقدددر توی مسیری که در پیش گرفتم، بخت باهام یار بوده.

از این بابت خوشحالم؛ و باز هم می خوام! من عادت دارم که به شرایط و داشته هام از بالا به پایین نگاه کنم. اونقدر که بهتر و بهترش رو برای خودم فراهم کنم.

همم…

من آدم شاد و… خوش شانسی هستم ^^

24
Dec

 

می گفت اگر فقط همین یه مشکل حل بشه، دیگه هیچ چیز جلودارم نیست.

خب… حالا که علی الظاهر حل شده. بگو ببینم… دیگه چی جلوت رو گرفته…؟

 

23
Dec

 

صبر کن پدرجان؛ صبر کن!

بذار مقاله ها رو بنویسم و امتحان رو هم بدم، بعد اگر هنوز مایل بودی، قشنگ سرما می خورم!

 اصلا نظرت چیه که موکولش کنیم به بعدِ سفر؛ هووم؟ کی وقت این صحبت ها رو داره آخه!

22
Dec

یک پنجشنبۀ خوشایند به همراه آذر؛ به صرف لاته و چیز کیک همیشکی در «رئیس» نوستالژیک.

همم… ^^

Ii na…

21
Dec

دورۀ میرزا آقا خان نوری، یه مشت چاه کن آورده بودن که دور محدودۀ خان مورد نظر رو قنات بکنن. خب به آب نمی رسید لامصب؛ هرچی چاه کن ها میگفتن آب نمیده، دست بردار نبودن.

آخرش یه عده رو کردن به چاه کن ها که: درسته که به اینها آب نمیده؛ ولی نون که به شما میده!

حالا حکایت اصرار ماست و انکار اینها!