Skip to content

Archive for January, 2018

31
Jan

 

واقعیت اینه که بیشتر معماها در مورد هوش نیستن؛ بلکه صرفا در پی سنجیدن نگرش تو به قضیه و روش حل مساله‌ت ان.

 

31
Jan

 

;Pride, Greed, Lu*st

و یک نارسیست درسته.

 

27
Jan

 

اگر قرار نیست که بعد از کشیدن نخ بسته‌بندی بیسکوئیت درش باز بشه، پس اساسا فایدۀ ساختن اون نخه در چیه؟

و از اون جمله‌ان نخ در آدامس‌‌ها، در قوطی کنسرو، در نوشیدنی‌ها، مایع ظرف‌شویی و الی آخر.

 

27
Jan

 

سیستم گلستان در داستان نظام آموزشی ایران برای من حکم آنتاگونیستی رو داره که هر چقدر از احساس انزجارم نسبت بهش بگم، بازم کم گفتم.

 

پ.ن: اون هم از نوع badman اش!

24
Jan

 

به خودم و موهای در هم ریخته‌م که اغلب اوقات مثل موهای کسیه که از تازه رختخواب درومده باشه و به تلاش‌های نصفه نیمه‌م برای مرتب کردنشون هم اصولا جوابی نمی‌ده، توی آینه نگاهی می‌ندازم و به دیوار تکیه می‌دم.

به تصورم تنها جایی که داخل این چهارچوبۀ شیشه‌ای، می‌شه چند دقیقه‌ای به خوبی توش استراحت کرد، پشت در بستۀ دستشوئیه.

خسته نیستم؛ اما به دلایلی بی‌قرارم. بعد از چند دقیقه در حالی که به تصویر داخل آینه لبخند گشادی می‌زنم، برمی‌گردم پشت میزم تا به بقیۀ کارها برسم.

 

24
Jan

+

بذار ببینم…

اگر یکروز اینجا نباشم، دلم برای خل‌بازی‌های خوشایند بهارک عضدی (خصوصا Ah گفتن‌هاش)، منش جدی و خوش بُرش اندیشه رنجبر، خوش‌زبانی‌های سیمین ربیعی، شیرینی‌های سمیرا سلطانی و قطعه‌های همایون‌ِ صادق شهید ثالث، تنگ خواهد شد.

 

پ.ن: دفتر

21
Jan

 

یعنی یکطوری parents رو تلفظ می‌کرد، که من اگر بخوام هم نمی‌تونم اونطوری تلفظش کنم :دی تا آخر مکالمه صرفا از روی پس زمینۀ گفتگو می‌تونستم حدس بزنم که داره در مورد چه لغتی صحبت می‌کنه.

دیگه چیزی نمونده بود بهش بگم خیلی به خودت فشار نیار؛ همون ژاپنی صحبت کنی من راحت‌تر می‌فهمم به خدا، چه اصراریه خب؟  =))

 

پ.ن: یعنی تا این پروسه به سرانجام برسه عمر من نصف شده از دست این ژاپنی‌ها!

 

18
Jan

+

درون من هیولای مهیبی‌ هست، …

***

روزهایی رو به خاطر میارم که بیم و امیدهای زیادی برای موقعیتم قابل تصور بود. «رهام نمی‌کرد» و من، سعی می‌کردم که بهش اعتنایی نکنم. ناگهان توی پیاده‌روی یک فرعی ایستادم و برای تنها باری که تا امروز به خاطر میارم، آیکن استاپ پلیر رو لمس کردم. هدفون رو از گوشم بیرون کشیدم و دنیای آهنگینم ناگهان در هیاهوی خیابون گم شد. برای من اما؛ بیشتر شکل سکوت مطلقی رو داشت که ناگهان از شدت رنگ و لعاب هارمونی دنیام، نسبت بهش احساس نیاز کرده باشم.

تصور پروبال زدنش در فضای مبهم روزهای بعد از اون، قدری ترسناک به نظر می‌رسید. شاید نه به اندازۀ بستن افسار به درد نخور من به او؛ به هر حال زندگی من تا به اون روز، بدون حضورش اونقدرها معنا نداشت.

پس تنها چهار روز بعد، شادمانه از بند کنترل رها شد…

***

درون من هیولای مهیبِ افسارگسیخته‌ای هست، که نه تنها از احساس تعلیق، بلکه از لحظه‌های عاری از تخیل، دو چندان بیزاره…

。P.S: 変わらない日々の中,小さな夢を抱きしめている

17
Jan

 

مثلا یک چنین چیزی:

یک عمر در مصرف آب صرفه‌جویی کردی؛ و نهایتا حس می‌کنی از اونچه که عادیه و باید هم کمتر مصرف کردی!

 

15
Jan

 

وقت رفتن می‌گه «امیدوارم خاطرۀ خوشی از دانشگاه تهران با خودت ببری.»

در حالی که روی پنجۀ پا می‌چرخم تا از در برم بیرون، با زهرخندی به خودم می‌گم «اوه؛ بله! خصوصا بعد از جهنمی که این چهار روز برام درست کردین!»

 

14
Jan

 

اغلب یکطوری از رفع انسداد تل*گرام صحبت می‌کنن، انگار از همون اول اصلا مشکل همین بوده!!

 

10
Jan

 

– خیلی سوال‌های عجیبی داده بود استاد؛ ولی بد نبود در کل. *در حال کندن لباس‌ها*

+ ها باریکلا! بعضی‌هاشون این طوری‌ان دیگه؛ به دانش خودت نگیر! *در حال هم زدن غذا*

 

پ.ن: وقتی جای خودت و مادرت در عرض یک ترم یهو عوض می‌شه =))

پ.ن2: و اولین ترمی که بعد از 24 سال دیگه امتحان نداری.