Skip to content

Archive for November, 2019

30
Nov

+

بدین سان شادی زندگی برای من در همین نخستین جرعۀ معطر و سوزان، در همین اکسیر شیر و قهوه و گندم خلاصه می‌شود.
از طریق همین‌هاست که آدمی با چراگاه‌های آرام و قهوه‌زارهای مرزهای دور و خرمن‌های گندم، مرتبط می‌شود و از طریق این‌ها با تمام زمین پیوند برقرار می‌کند.

«زمین انسان‌ها»
آنتوان دوسنت اگزوپری

پ.ن: داشتم به غازهای مهاجرِ بالای سرم نگاه می‌کردم، که یاد این بریده افتادم…

Friday. Nov 30, 2019. 09:04 P.M
   09 آذر 1398
26
Nov

+

Tuesday. Nov 26, 2019. 09:34 P.M
   5 آذر 1398
23
Nov

+

If you’re happy and you know it,

CLAP YOUR HANDS!

Saturday. Nov 23, 2019. 11:54 P.M
   2 آذر 1398
22
Nov

+

اضافه‌کاری، بالا نگه داشتن سطح هوشیاری با کافئین و پرکردن شکم با Onigiri. سه پرده از آخرین هفته‌های سال میلادی برای من.

;-)~それでも人生は楽しい

Friday. Nov 22, 2019. 11:12 P.M
   1 آذر 1398
22
Nov

+

شما به اینترنت دسترسی نداشتید، من به page خودم. Funny, huh…

Friday. Nov 22, 2019. 11:00 P.M
   1 آذر 1398
17
Nov

+

نشستیم تو یه کافۀ دنج و خلوت نزدیک 仙台駅前 که فقط پنجره‌های شیشه‌ای بلندش ما رو از هیاهوی بیرون جدا می‌کنه. من با دست‌نوشته‌هام مشغولم و Chevy با داکیومنت‌هایی که شب باید تو جلسه ارائه بده. هر از گاهی سرم رو بلند می‌کنم و به رقص برگ‌ها تو جریان باد نگاهی می‌ندازم؛ با همکارم گپ مختصری می‌زنم و هر دو در حال مزه‌مزه کردن قهوه‌هامون، دوباره با اونچه که روی میز داریم، مشغول می‌شیم…

Sunday. Nov 17, 2019. 08:00 P.M
   26 آبان 1398
10
Nov

+

این موقع‌ها که می‌شه، آدم شروع می‌کنه از خودش می‌پرسه که خب حالا با تعطیلات در پیش رو چه کنم که خدا رو خوش بیاد.

آیا برم کیوتو یا نرم؛ تو همین سندای بمونم بالا پایین بشم، یا اینکه جمع کنم برم توکیو؟

خلاصه چه آشی بپزم واسه خودم که خوش بگذره؟ همم~

 

پ.ن: واقعیتش گزینه‌های خوبی وجود داره؛ اما مقداری محدودیت فصلی و زمانی هم هست که نادیده گرفتنشون کمی سخته؛ هیچ چیز هم به اندازۀ تردید و معطلی مود من رو به هم نمی‌ریزه!

Sunday. Nov 10, 2019. 08:20 P.M
   19 آبان 1398

8
Nov

+

زمانی که حداقل بیست تا tab روی Firefox باز هست که هر کدومش هم داره یه ساز می‌زنه، می‌فهمم که فکرم زیادی شلوغ و آشفته شده. نیاز دارم که مدت‌زمانی رو صرف مرتب کردنش کنم.

Friday. Nov 08, 2019. 10:40 P.M
   17 آبان 1398
3
Nov

+

ساعت نه که شد، دوچرخه، هودی گرم و کوله‌‌م رو برداشتم و زدم بیرون. برای خودم ساعت‌ها زیر آسمون ابری و بین درخت‌های رنگ به رنگ شدۀ پاییزی چرخیدم؛ از احساس جریان هوای خنک روی پوستم لذت بردم، بین دشت‌های وسیع و مراتع خالی از برنج گشت زدم. به یکی دو جینجای قدیمی سر زدم و کمی پایین دست رودخونۀ ناروسه، کنار سنجاقک‌های آخر فصل، زمان گذروندم. پرنده‌های مهاجر بالای سرم رو تماشا کردم و تا جنگل‌های پای کوهستان رکاب زدم، تا ببینم اون دورها چه چیزی انتظارم رو می‌کشه.

اونقدر غرق این زندگی شلوغ هستیم که گاها دنیای در جریان اطرافمون رو فراموش می‌کنیم. اما مطمئنم که یک روزی دلمون تنگ خواهد شد؛ برای احساس جریان باد میون موهامون، برای همین برگ‌هایی که به اندازۀ سن من و شما هر سال رنگ به رنگ می‌شن و می‌ریزن، برای پرنده‌ها و کلاغ‌ها، برای همین حشره‌های ظریف و کوچیک، سنجاقک‌ها و جیرجیرک‌ها، مخلوقات زیبای این دنیا… یک روزی برای تمامشون سخت دلتنگ خواهیم شد…

Sunday. Nov 03, 2019. 08:40 P.M
12 آبان 1398
2
Nov

+

عکس‌های سفر امروز به Iwate رو که نگاه می‌کردم، حس کردم که ترکیب یکی از عکس‌ها به چشمم خیلی آشناست. بعد، یاد عکسی افتادم که تو لابی دانشکده با زهرا، امیرعلی پسرش و فاطمه گرفته بودیم. از یادآوری این قضیه و ترکیب آشنای عکسی که گرفته بودیم، حس عجیبی بهم دست داد. حس بدی نبود؛ حس گذر زمان هم نبود. صرفا قابی بود که با یه ترکیب مشابه، خودم رو توش ثابت دیدم؛ در حالی که دنیای اطرافم و آدم‌هاش تغییر کرده بودن.

 

پ.ن: وسط خوش‌گذرونی‌های دیروز، انگشتر قدیمی‌م که همیشه خدا دستم بود رو گم کردم. Zannen. حالا باید دوباره دنبال یه یارِ سایزِ همیشه پایه بگردم. لول

Saturday. Nov 02, 2019. 11:30 P.M
11 آبان 1398