Skip to content

Posts from the ‘なんくるないさ’ Category

10
Nov

+

این موقع‌ها که می‌شه، آدم شروع می‌کنه از خودش می‌پرسه که خب حالا با تعطیلات در پیش رو چه کنم که خدا رو خوش بیاد.

آیا برم کیوتو یا نرم؛ تو همین سندای بمونم بالا پایین بشم، یا اینکه جمع کنم برم توکیو؟

خلاصه چه آشی بپزم واسه خودم که خوش بگذره؟ همم~

 

پ.ن: واقعیتش گزینه‌های خوبی وجود داره؛ اما مقداری محدودیت فصلی و زمانی هم هست که نادیده گرفتنشون کمی سخته؛ هیچ چیز هم به اندازۀ تردید و معطلی مود من رو به هم نمی‌ریزه!

Sunday. Nov 10, 2019. 08:20 P.M
   19 آبان 1398

8
Nov

+

زمانی که حداقل بیست تا tab روی Firefox باز هست که هر کدومش هم داره یه ساز می‌زنه، می‌فهمم که فکرم زیادی شلوغ و آشفته شده. نیاز دارم که مدت‌زمانی رو صرف مرتب کردنش کنم.

Friday. Nov 08, 2019. 10:40 P.M
   17 آبان 1398
3
Nov

+

ساعت نه که شد، دوچرخه، هودی گرم و کوله‌‌م رو برداشتم و زدم بیرون. برای خودم ساعت‌ها زیر آسمون ابری و بین درخت‌های رنگ به رنگ شدۀ پاییزی چرخیدم؛ از احساس جریان هوای خنک روی پوستم لذت بردم، بین دشت‌های وسیع و مراتع خالی از برنج گشت زدم. به یکی دو جینجای قدیمی سر زدم و کمی پایین دست رودخونۀ ناروسه، کنار سنجاقک‌های آخر فصل، زمان گذروندم. پرنده‌های مهاجر بالای سرم رو تماشا کردم و تا جنگل‌های پای کوهستان رکاب زدم، تا ببینم اون دورها چه چیزی انتظارم رو می‌کشه.

اونقدر غرق این زندگی شلوغ هستیم که گاها دنیای در جریان اطرافمون رو فراموش می‌کنیم. اما مطمئنم که یک روزی دلمون تنگ خواهد شد؛ برای احساس جریان باد میون موهامون، برای همین برگ‌هایی که به اندازۀ سن من و شما هر سال رنگ به رنگ می‌شن و می‌ریزن، برای پرنده‌ها و کلاغ‌ها، برای همین حشره‌های ظریف و کوچیک، سنجاقک‌ها و جیرجیرک‌ها، مخلوقات زیبای این دنیا… یک روزی برای تمامشون سخت دلتنگ خواهیم شد…

Sunday. Nov 03, 2019. 08:40 P.M
12 آبان 1398
2
Nov

+

عکس‌های سفر امروز به Iwate رو که نگاه می‌کردم، حس کردم که ترکیب یکی از عکس‌ها به چشمم خیلی آشناست. بعد، یاد عکسی افتادم که تو لابی دانشکده با زهرا، امیرعلی پسرش و فاطمه گرفته بودیم. از یادآوری این قضیه و ترکیب آشنای عکسی که گرفته بودیم، حس عجیبی بهم دست داد. حس بدی نبود؛ حس گذر زمان هم نبود. صرفا قابی بود که با یه ترکیب مشابه، خودم رو توش ثابت دیدم؛ در حالی که دنیای اطرافم و آدم‌هاش تغییر کرده بودن.

 

پ.ن: وسط خوش‌گذرونی‌های دیروز، انگشتر قدیمی‌م که همیشه خدا دستم بود رو گم کردم. Zannen. حالا باید دوباره دنبال یه یارِ سایزِ همیشه پایه بگردم. لول

Saturday. Nov 02, 2019. 11:30 P.M
11 آبان 1398
31
Oct

+

قضیه در واقع به این صورت هستش که یه قاشق چای‌خوری استعداد و یه دبه اعتماد به نفس، به مراتب اثرش از یه دبه استعداد و یه قاشق اعتماد به نفس بیشتره؛ فقط می‌مونه این قضیه که دبه رو درست انتخاب کنی.

و آیا تو فکر می‌کنی واقعیت مساله، چیزی به جز اینه…؟

Thursday. Oct 31, 2019. 09:00 P.M
09 آبان 1398
28
Oct

+

گاهی فکر می‌کنم بشر اونقدر که از ناگفته‌ها رنج می‌بره از گفته‌ها نمی‌بره.

Sunday. Oct 27, 2019. 10:00 P.M
5 آبان 1398
13
Oct

+

به تصور من آدم‌ها تو هر سن و سال و شرایطی، هر از چند گاهی نیاز دارن که حقیقت دغدغه‌هاشون رو با واقعیت دنیای بیرون و ابعادش تطبیق بدن. برای دیدن واقعیت هر قضیه‌ای، باید چند قدم ازش دور بشی تا بتونی اندازۀ حقیقیش رو ببینی. در غیر این صورت همه چیز می‌تونه از نزدیک خیلی بزرگ‌تر از اونچه که واقعا هست به نظر بیاد.

ما نیاز داریم این مساله رو درک کنیم که حقیقت و واقعیت یک چیز نیستن؛ بلکه دو مفهوم کاملا متفاوتن.

Sunday. Oct 13, 2019. 10:58 P.M
21 مهر 1398
12
Oct

+

جمعه سر کار تایم استراحت که شد، قهوه‌م رو برداشتم و نشستم کنار پنجره. آفتاب دل‌انگیز ساعت سۀ بعد از ظهرِ یک روز پاییزی! به سختی می‌تونستی از نسیم ملایم و دوست‌داشتنیش دل بکنی.

حقیقتا تصورش سخت بود که قراره به همچین طوفان سختی بدل بشه…

Saturday. Oct 12, 2019. 07:59 P.M
20 مهر 1398
10
Oct

+

خانم رئیس، یکی از جذابیت‌های محیط کار منه. بسیار مهربانه؛ اما گاهی می‌تونه گند مهربانی رو هم در بیاره. ذهن باز و خلاقی داره؛ اما آدم با بصیرتی نیست. روی هم رفته بیشتر شبیه یه کارمند نمونه‌ست تا یه رئیس عالی. بسیار سخت‌کوشه؛ اما در عین حال بسیار فراموشکاره و کاریزمایی هم نداره به اون صورت. اینجا کارمندها حداقل از دو هفتۀ قبل (گاها از یکی دو ماه قبل) باید تغییرات و مناسبات آینده رو بدونن تا بتونن برای زمانشون برنامه‌ریزی کنن. اما ما هر روز امکان داره که سر کار با یه مقولۀ جدید روبرو بشیم که خانم یادشون رفته از قبل به ما بگن! : ))

خانم رئیس در بخشی که من هم کار می‌کنم، روی هم رفته چهار تا کارمند داره که حداقل هفته‌ای یکدفعه از دستش رد می‌دن.

از جملۀ دستاوردهای ایشون، از قضا می‌شه به همین دیروز اشاره کرد که یادش رفته به دو تا از همکارها بگه آخر هفته که اتفاقا طوفان Hagibis با شدت extremely strong قراره بیاد این سمتی، باید از اون سر شهر بیان دفتر برای کار!

ما؟ تا دو ساعت بعدش هر زمان چشم تو چشم می‌شدیم، می‌خندیدیم و سری تکون می‌دادیم.

خانم رئیس گاهی جدا دردسر سازه؛ اما بطور قطع یکی از جذابیت‌های کار من بشمار میاد. لول

Thursday. Oct 10, 2019. 07:33 P.M
18 مهر 1398
6
Oct

+

季節はずれの花、風に揺れてる…

این عکس قاب کاملی از مدخل قطعۀ Heaven Only Knows در حافظۀ منه؛ بجز اینکه شما نه متاسفانه وزش نسیم عصرگاهیش رو احساس می‌کنید و نه می‌تونید رقص گل‌های Kosumosu رو ببینید.

از اون روزها که بشینی، پشتت رو بدی به پشت یکی و در حال تماشای غروب عصرگاهی، بدون اینکه زیاد فکر کنی، دوتایی چرندهای خوشایند بلغور کنید و از ته دل گپی بزنید.

یه زمان‌هایی هم بد نیست آدم خودش رو تو این حال و احوالات رها کنه. هاها…

Sunday. Oct 06, 2019. 05:53 P.M
12 مهر 1398
5
Oct

+

– You’re suck at lying.

+ What’s the point being good at it?

Saturday. Oct 05, 2019. 07:40 P.M
11 مهر 1398
2
Oct

+

وقتی بالاخره یکماه و اندی، مشغله مداوم کاری به پایان رسید و روز آخر از سر کار برگشتم خونه، حوصلۀ تنها چیزی که نداشتم، سرو کله زدن با یه هزارپای دیگه تو حموم خونه‌ بود.

Friday. Oct 02, 2019. 08:43 P.M
12 مهر 1398