Skip to content

Archive for September, 2016

30
Sep

+

 

واقعیتش اینه که من هیچ‌وقت با لغت «گانبارو*» میونۀ خوبی نداشتم. اصلا یعنی که چی؟! یارو داره می‌میره ته جمله‌ش می‌نویسه گانباریماسو! مردم در شرایط عادی معمولا تمام سعیشون رو برای رسیدن به هدف‌های بخصوصشون به کار می‌برن؛ اگر نگی گانباته، مجبور هم نیستی که بگی «گاکّاری شیتا*»!

حقیقت اینه که به کار بردن یک سری جملات و کلمه‌ها به جز اینکه روی آدم‌ها فشار مضاعف ایجاد کنه، هیچ کار دیگه‌ای انجام نمی‌ده.

گاهی وقت‌ها هیچ عیبی نداره که تمام سعیت رو نکنی. ایرادی نداره اگر به جای اینکه با خیره‌سری روی دوپای خودت بایستی، به دوستانت تکیه کنی؛ موردی نداره اگر دلت گرفته باشه، به دیگران پرخاش کنی.

همۀ ما آدمیزادیم؛ و آدم بودن یعنی، مجموعه‌ای از ویژگی‌های شگفت انگیزِ ضد و نقیض.

اگر نیازی به هر کدومشون نبود، یقین بدون که به این دنیا نمی‌اومدن.

頑張る・頑張って:تمام سعیم رو می کنم؛ تمام سعیت رو بکن. (و گاها موفق باشی)

がっかり(する): ازت ناامید شدم.

26
Sep

+

 

تا به حال وقتی توی ماشین نشستی، چشم‌هات به چشم‌های یه عابر گره خورده؟

چند لحظه بیشتر طول نمی‌شه. از کنار هم به سرعت عبور می‌کنین و دیگه هرگز… همدیگه رو نمی‌بینین…

25
Sep

+

 

 

در حالی که داره با کارت あ ی ژاپنیش بازی می‌کنه، می‌پرسه خاله می‌دونی «خَش» به یزدی چی می‌شه؟ می‌گم نه(؟). دوباره چند دقیقۀ بعد می‌پرسه می‌دونی سگ به انگلیسی چی می‌شه؟ می‌گم Dog.

یکم فکر کرده، می‌گه عجیبه که می‌دونی!

در حالی که کم ‌کم داره خنده‌م می‌گیره می‌پرسم چرا؟

می‌گه آخه هر جور حساب می‌کنم انگلیسی از یزدی سخت‌تره =))

فکر کنم سرجمع منظورش این بود که وقتی چیز به اون سختی رو بلدی، پس چطور چیز به این سادگی رو بلد نیستی! لول اعتراف می‌کنم که بعد از سق زدن ژاپنی، انگلیسی، فرانسوی و دو سال اضافه بر سازمان زبان و ادبیات فارسی، تا حالا کسی اینطور همیت هام رو به چالش نکشیده بود. : ))

پ.ن: بعد آقا تا دم در خونه‌شون هر نیم دقیقه یکبار می‌‌پرسید، خاله، مورچه به ژاپنی چی می‌شه :دی

23
Sep

+

 

با وجود اینکه اغلب معتقدن در بخش‌های رو به بالای زندگیم خیلی سریع و دلچسب پیش رفتم، (و این در حالیه که خودم عموما به بخش دومش بیشتر معتقدم تا بخش اول) علاقۀ عجیبی دارم به اینکه بخش‌های روزمرۀ زندگیم رو با ریتم و زمانبندی دیگه‌ای جلو ببرم؛ بخصوص اون وقت‌هایی که برای مدت زمان بلندی تنهام، زمان‌هایی که بقیه ایران نیستن و یا اینکه به سفر بلند مدتی رفتن و من طبق معمول درگیر کارهای دفتر و دانشگاهم، شکل خیلی چیزها به طرز عیانی ممکنه فرق کنه؛

شکل دوش گرفتن‌های ساعت دوی شب، آشپزی‌های نیمه شب به بعد و قهوه‌های دم دم‌های صبحِ کنار پنجره، به همراه زمزمه‌های یک قطعۀ آشنا.

حقیقت اینه که من به حس تعلیقِ آرامشِ لذت‌بخش روزمرگی‌های زندگیم، به قطرات آبی که یک غروب تابستانی با دل فرصت از روی برگ‌های سوزنی و تازه آبیاری شدۀ درخت کاج می‌چکن، بی‌نهایت علاقمندم…

@ مخاطب: گفته بودم؛ همم؟「از اینکه یرای شادی این همه دلیل کافی پیدا کردی، خوشحالم.」 چه خوب که این همه لذت می‌بری و دوستشون داری. تو هم… قوت قلب اون ها باش.

 。あ。。。言ってくれてよかった

16
Sep

+

 

یه زمان‌هایی حس می‌کنم که از نظر احساسی و سایز مخلفاتش دارم با خودم بدجور تا می‌کنم.

نه اینکه اگر بهتر تا می‌کردم اتفاق خیلی خاصی می‌افتاد؛ اما حداقل می‌تونستم حس درک ناشی از یک تجربه رو این‌طور مدام و مدام به خودم یادآوری نکنم؛ حداقل نه طوری که انگار کسی با تمام قدرت آرنجش رو کوبیده باشه توی شکمم.

پ.ن: دوست دارم شر یه چیزهایی رو هر چه زودتر بکنم.

15
Sep

+

توی همۀ راه های دنیا، یه فرعی بی قواره هست…

همونجایی که ما رو از هم جدا می کنه…

14
Sep

+

تجربۀ من میگه… اگر واقعا دوست داری به نقطۀ x برسی…

قبل از هر چیز، راهِ رسیدن به نقطۀ x رو یاد بگیر. وقتی راه رو پیدا کردی، بعد به این مساله خوب فکر کن که عاشق طی کردن مسیرِ دستیابی به نقطۀ x هستی یا نه. اگر حقیقتا عاشقش نبودی، کنارش بذار؛ قطعا باید مسیرت رو جای دیگه ای جستجو کنی. چون هرگز نمیتونی اونطور که باید و شاید به معقوله ای مسلط بشی که از عزیزترین دغدغه های زندگیت نیست؛ و اگر بهش مسلط نشی، خیلی ساده اون به تو مسلط میشه.

و این یعنی یک لوپ آزار دهنده و کسالت بار برای تمام معقولات زندگی.

پس قبل از تمام اینها؛ بیا و زندگیت رو برای رسیدن به چیزهایی که ازشون لذتی نمیبری، به هدر نده…

13
Sep

+

میگه آخه من نمی‌تونم فارسی بخونم!

تو این مایه‌ها شدم که: خب می‌گی چکار کنم الان؟ :دی بشینم هشت سال پست رو به خاطرت ژاپنی کنم مثلا؟!

12
Sep

+

 

کاش حضورت اینقدر وزن داشته باشه که اگر یک روز دیگه اون دورو برها نباشی، بقیه خلاء ناشی از عدم حضورت رو احساس کنن…

و می‌دونی؛ واقعیت اینه که من برای سپردن ِروزهایِ عدم حضورم به این آدم‌ها_گیرم که مگش وزنی هم بیشتر نباشه_ احساس اعتماد نمی کنم.

تو به من بگو؛ آدم هایی که معنای روزهای «در کنار هم» رو درک نمی کنن؛ واقعا قادرن که روزهای «خالی از تو» رو احساس کنن…؟

8
Sep

+

و من به کوله‌بار تجربه‌های سرِوقت تو، بیش از هر چیز دیگری غبطه می‌خورم.

6
Sep

+

برای تست فرضیۀ یکی از پژوهش‌های در پیش رو، یه پیش آزمون ترتیب دادم که اگر جواب مطلوبی بده، می‌تونم بر اساسش یک پرسشنامۀ آکادمیک طراحی کنم. این پرسشنامه در ارتباط با «پاپ کالچر ژاپن و یوکای/آیاکاشی‌های ژاپنیه.»

چنانچه انیمه دیدن و مانگا خوندن جزئی از سرگرمی‌های مداوم شما محسوب می‌شه، لطف می‌کنید اگر با مشارکت در این پرسشنامه، به من در راستای انجام یک پژوهش بلند مدت کمک کنید : )

[+]

بعدالتحریر: پل نظرسنجی رو بستم. یک دنیا ممنون از دوستانی که زمان گذاشتن و شرکت کردن.

3
Sep

+

دیدی؟
یه فوت چه راحت یه شمع رو خاموش می‌کنه و یه اتاق رو تاریک؟