Skip to content

Archive for March, 2019

31
Mar

+

از وقتی که پست، کلید کمد دانشکده رو آورده، از روی میز برش نداشتم. همین گوشه‌ها دور و بر لپت‌تاپه. عادتم شده که وقت کار کردن، باهاش بازی کنم. اون منتظره که برگرده خونه‌ش؛ منم منتظرم که زمان برداشتن اون یادداشت از داخل کمد فرا برسه.

فقط یکم دیگه… چیز زیادی نمونده…

Sunday. March 31, 2019. 11:15 P.M
11 فروردین 1398
29
Mar

+

می‌پرسه «چی می‌خواد بشه مگه؟ دیگه وضعیت از این بدتر که نمی‌تونه بشه.»

نه عزیز؛ اتفاقا تا وقتی جان شیرین در بدن داری و نفس می‌کشی، همیشه وضعیت می‌تونه از اون چیزی که هست بدتر هم بشه.

Friday. March 29, 2019. 02:15 A.M
09 فروردین 1398
27
Mar

+

流れる日々の中で、瞬く。

Wednesday. March 27, 2019. 02:05 P.M
07 فروردین 1398
26
Mar

+

بعدها در آینده، بارها با خودم مرور خواهم کرد که «بعد از ظهر ششم فروردین، در حالی که سه‌تایی دور هم نشسته بودیم و خوش‌خوشان عصرونه می‌خوردیم و چیزی تماشا می‌کردیم، اون ایمیل کذایی به دستم رسید…»

و از مزه‌مزۀ یادآوری این خاطره لبخند خواهم زد؛ یک لبخند پیروزمندانه.

Tuesday. March 26, 2019. 11:35 P.M
06 فروردین 1398
24
Mar

+

هر زمان عیدها چشمم به شیرینی نخودچی‌های چهارپر می‌افته، خاطرۀ شیرین اولین باری که خونۀ بابابزرگ ازش خوردم تو ذهنم زنده می‌شه. خیلی بچه بودم. یادم میاد که یکبار با بابا دوتایی رفته بودیم خونه‌شون. پدربزرگم خدا بیامرز قناد بود. اون زمان شیرینی‌های نخودچی رو مثل این روزها درست نمی‌کردن. شیرینی‌ها از آرد نخودچی کامل درست می‌شدن و کاملا ترد و شکننده بودن. نمی‌تونستی درست بگیریشون توی دستت. به راحتی خرد می‌شدن.

اون زمان هنوز نمی‌دونستم اسمشون چیه. خاطرم هست اونقدر از طعم و مزه‌شون خوشم اومده بود که تمام راه برگشت رو در حالی که روی صندلی کنار راننده پیش بابا نشسته بودم، یه شیرینی نخودچی چهار پر رو گرفته بودم کف دستم که برای مامان ببرم و اونم از این کشف شگفت‌انگیزم یکم بخوره. براش ببرم و بگم این چیه؟ ببین چه خوشمزه ست! با دقت مواظب بودم که دستم رو روی شیرینی مشت نکنم که خرد بشه. تمام راه حواسم به دستم بود. سعی می‌کردم حرکت اشتباهی نکنم. شلوغ بود. خسته شده بودم و توی صندلی فرو رفته بودم.

تا برسیم خونه، به شیرینی چهارپری نگاه می‌کردم که دیگه خیلی هم چهار پر به نظر نمی‌رسید. پره‌هاش کمی خرد شده بود و تو دست‌های عرق کردۀ من، بیشتر شکل دایره رو تداعی می‌کرد.

Sunday. March 24, 2019. 10:05 P.M
03 فروردین 1398
22
Mar

+

این روزها به تصورم که کمی بهترم؛ نه اینکه از دست قرص معده خلاص شده باشم؛ ولی حداقل یکبند احساس گرسنگی نمی‌کنم! به هر حال اینطور که بوش میاد، قراره مدتی با هم وقت بگذرونیم.

از بابت همین گرفتاری‌ها، اسفندماه سال کهنه آنچنان سریع، عجیب و در انتظار گذشت که بر خلاف هر سال، درست احساسش نکردم. تقویم روی میز رو تا انتها ورق نزدم، لحظۀ گذر سال قدیم به جدید رو درست هضم نکردم. خلاصه چند روزی کم آوردم؛ شاید هم به همین دلایل احساس غریبی دارم که انگار از آخر تقویم پرتاب شدم به اولش. اما از یه چیز مطمئنم؛ مطمئنم که تمام لحظات پشت سر گذاشته رو با دقت گذروندم و بهشون کاملا توجه کردم. از این بابت احساس خوبی دارم.

سال گذشتۀ من مقداری متلاطم؛ اما درست مثل زمستان سال 96، در انتظار و تلاش برای روزهایی بهتر گذشت. روی تقویم که ممکن نشد؛ اما همینجا، در حالی که دو روز از فروردین می‌گذره، به امید اینکه این انتظار هر چه زودتر و خوب‌تر به سر برسه، پروندۀ سال 97 رو می‌بندم…

Friday. March 22, 2019. 09:35 P.M
   02 فروردین 1398
17
Mar

+

بعد از چندین سال پیام داده که عذرخواهی کنه؛ بگه به خاطر گذشته متاسفه؛ از اینکه اینقدر بچگانه رفتار کرده. در عین حال این مطلب رو هم با تاکید اضافه می‌کنه که چیزی از گذشته یادش نمیاد.

صادقانه بگم؛ سی ثانیه‌ای فکر کردم تا دقیقا متوجه شدم صاحب پیام‌ها کی می‌تونه باشه. اما حتی پس از اون هم احساس بخصوصی از این یادآوری بهم دست نداد. صرفا به این مساله فکر کردم که بامزه نیست عذرخواهی کنی اما حتی خودت هم ندونی که برای چی؟ به خاطر خدا… اگر این معنای بزرگ شدنه، تو هنوز هم یه بچه‌ای…

حقیقتا متعجبم از این حافظۀ Selective ملت. جدا بعضی‌ها رو چه حساب و کتابی فکر می‌کنن اگر بگن که اشتباهاتشون رو بخاطر نمیارن، همه چیز به راحتی پاک می‌شه؟ این که تو چیزی رو به خاطر نیاری، به این معنی نیست که اصلا هم اتفاق نیفتاده. گیریم که در ذهن من رها شده و بی‌اهمیت. فرق نیست بین اینکه حقیقتی رو واقعا به یاد نیاری و اینکه نخوای خاطره‌ای رو به خودت یادآوری کنی؟

به خاطر خودت هم که شده به جای این حرکت‌های بی‌معنی، بیا و پای کرده‌هات بایست، کمی مسئولیت‌پذیر باش. چطوره؟ هر اشتباهی هزینه داره و اگر توی نوعی فکر می‌کنی بدون پرداخت هزینه‌ش می‌تونی به این راحتی خودت رو مبرا کنی، بر این باورم که سخت در اشتباهی.

تمام اینها در حالیه که مشخصا ایده‌ای نداری بعد از گذشت این همه سال چقدر در حافظۀ من بی‌معنا و کمرنگ شدی. نگفته بودم؟ تو حالا صرفا یک غریبه‌ای؛ چه تمام زندگیت رو بخاطر بیاری، و چه نیاری…

Sunday. March 17, 2019. 12:45 P.M
   26 اسفند 1397
16
Mar

+

بعضی از آدم‌‎ها همیشه دچار سوء تفاهم‌ان؛ علاقه‌ای هم ندارن که به این راحتی‌ها ازش خارج بشن چون در حفظ این سوء تفاهم‌ها منفعتی وجود داره. چون برای حل هر سوء تفاهمی ناچاری که با آدم‌ها و مشکلاتت کاملا صادقانه رو در رو بشی؛ وقتی این اتفاق بی‌افته، اون‌وقت همه چیز خیلی راحت و سرراست می‌تونه تموم بشه. تمام اون بازی‌های عجیب و غریب؛ همون‌هایی که عادت کردی پشتشون پنهان بشی تا موجه به نظر برسی.

بعضی‌ها ترجیح می‌دن همیشه پشت سوء تفاهماتشون سنگر بگیرن. مبادا که مجبور بشن روزی نه لزوما با دیگران؛ بلکه با اونچه که واقعا هستن، روبرو بشن.

Saturday. March 16, 2019. 10:25 P.M
   25 اسفند 1397
14
Mar

+

時が流れる。

信じられるかどうか、八年位過ごしたの。今年の出会いは毎年のように平和で気持ち良かった。まあ… 何となく曖昧な感じがしたけど原因をよく分る。だから話すことが必要がない。

数年先にも、この店で君のそばにいれるように。

うん、時が確か…流れるの。

Thursday. March 14, 2019. 10:55 P.M
   23 اسفند 1397
12
Mar

+

زمانی که مدام بهتون دروغ می‌گن، نتیجه این نیست که شما این دروغ‌ها رو باور می‌کنید؛ نتیجه اینه که دیگه هیچ‌کس هیچ چیز رو باور نمی کنه.

Tuesday. March 12, 2019. 01:30 P.M
   21 اسفند 1397
11
Mar

+

یه زمانی به خودم می‌گفتم آدم‌ها چطوری می‌تونن به هم علاقمند بشن وقتی سالیان سال با هم وقت نگذرونده باشن؟ اما بعدا دیدگاهم نسبت به این قضیه تغییر کرد. به این فکر کردم که چه لزومی داره قصۀ زندگی آدم‌ها از اولش به هم گره خورده باشه؟ به اینکه حقیقت دوست داشتن کسی، می‌تونه به جای داستان ماجراجویانۀ یک اتفاق، یه داستان رویارویی باشه. به اینکه سرگذشت روزهای خالی از تویِ طرف مقابلت، چقدر می‌تونه سرگذشت (نه لزوما) زیبایی باشه، که یک روز تصمیم بگیره از سر علاقه تو رو توش سهیم کنه. یا مثلا اینکه با چیزهای به غایت ساده‌ای شروع بشه؛ در حالی که بسیار چیزهای دیگه رو تو قصۀ زندگی خودت پشت سر گذاشته باشی و او هم… پشت سر گذاشته باشه.

از خودم می‌پرسم دقیقا از کی شیفتۀ عشق‌های جا افتادۀ شبهه چلچلی شدی در حالی که هنوز درست و حسابی سی سالت هم نشده؟ lol

پ.ن: خواب‌های جالبی می‌بینم گاهی. اونقدر جالب که گاها نمی‌تونم از حس لذتبخش نوشتن درباره‌شون صرفنظر کنم. با این وجود حس می‌کنم که تلاشم برای وصف حس و حالشون تقریبا بیهوده ست.

Monday. March 11, 2019. 09:40 P.M
   20 اسفند 1397
11
Mar

+

– جدا این چه حرکتیه؟ به نظرت این بی‌عدالتی نیست؟

+ زندگی هیچوقت عادل نبوده.

– زندگی شاید عادل نباشه؛ اما من هستم.

Monday. March 11, 2019. 08:10 P.M
   20 اسفند 1397