Skip to content

March 11, 2019

+

یه زمانی به خودم می‌گفتم آدم‌ها چطوری می‌تونن به هم علاقمند بشن وقتی سالیان سال با هم وقت نگذرونده باشن؟ اما بعدا دیدگاهم نسبت به این قضیه تغییر کرد. به این فکر کردم که چه لزومی داره قصۀ زندگی آدم‌ها از اولش به هم گره خورده باشه؟ به اینکه حقیقت دوست داشتن کسی، می‌تونه به جای داستان ماجراجویانۀ یک اتفاق، یه داستان رویارویی باشه. به اینکه سرگذشت روزهای خالی از تویِ طرف مقابلت، چقدر می‌تونه سرگذشت (نه لزوما) زیبایی باشه، که یک روز تصمیم بگیره از سر علاقه تو رو توش سهیم کنه. یا مثلا اینکه با چیزهای به غایت ساده‌ای شروع بشه؛ در حالی که بسیار چیزهای دیگه رو تو قصۀ زندگی خودت پشت سر گذاشته باشی و او هم… پشت سر گذاشته باشه.

از خودم می‌پرسم دقیقا از کی شیفتۀ عشق‌های جا افتادۀ شبهه چلچلی شدی در حالی که هنوز درست و حسابی سی سالت هم نشده؟ lol

پ.ن: خواب‌های جالبی می‌بینم گاهی. اونقدر جالب که گاها نمی‌تونم از حس لذتبخش نوشتن درباره‌شون صرفنظر کنم. با این وجود حس می‌کنم که تلاشم برای وصف حس و حالشون تقریبا بیهوده ست.

Monday. March 11, 2019. 09:40 P.M
   20 اسفند 1397
Read more from なんくるないさ

Comments are closed.