Skip to content

Archive for March, 2019

10
Mar

+

کی اینطوری شدیم؟ چطوری تبدیل شدیم به موجوداتی چنین معامله‌گر؟ چه بلایی سرمون اومد…؟

Sunday. March 10, 2019. 03:10 P.M
   19 اسفند 1397
9
Mar

+

یادمه Stephen King توی کتاب The Green Mile اش یه دایلوگ بسیار زیبا از John Coffey داشت. آخر داستان، قبل از اینکه با صندلی الکتریکی اعدام بشه به Paul گفت که «Billy اون بچه‌ها رو به خاطر عشقشون به همدیگه کشت.» این خیلی حرف عمیقی بود. آدم‌ها تو زندگیشون همیشه زندانی عشق به آدم‌هایی هستن که دوستشون دارن. ای بسا این علاقه زندگی‌هاشون رو هم به باد بده.
اما به هر حال تمامش هم مصیبت نیست. این زنجیروارگی در نوع خودش اتفاق زیبائیه. حقیقت اینه که «می‌تونی برای زندگی تلاش کنی یا به پیشواز مرگ بری!»، ولی حتی در چنان مرگی هم می‌تونه معنایی وجود داشته باشه.

 

پ.ن: به بهانۀ شبانه‌های فروم و یک ناکجاآباد وعده داده شده.

Saturday. March 09, 2019. 11:16 P.M
   18 اسفند 1397
9
Mar

+

یکبار هم چندین سال پیش سر سیاه زمستون ساعت هفت صبح رفتم نشستم جلوی حوض اصلی پارک لاله که فواره داره. یه قایق کاغذی درست کردم و نیم ساعت تمام به حرکت نرم و قشنگش روی سطح مواج آب نگاه کردم؛ یه چیزی مثل اینکه وسط برف و یخبندون بایستی یه جا بستنی بخوری و دندونات از فرط نوعی حماقت خوشایند بخوره به هم. منتها یه چند درجه Kibishi ترش:دی

زشته ولی؛ شما نکنین از این کارها لول

Saturday. March 09, 2019. 09:16 P.M
   18 اسفند 1397
9
Mar

+

می‌گه تو به نظر آدم اهمیتی نمی‌دی. خب عزیز تو هر طور دوست داری اظهارنظر کن! ولی اگر انتظار داری در برابر هر آنچه می‌گی من بگم «باشه همون که تو می‌گی» این دیگه اسمش اظهارنظر نیست که! اعمال نظره؛ تحکم ـه.

Saturday. March 09, 2019. 09:04 P.M
   18 اسفند 1397
8
Mar

+

یه‌ زمان‌هایی، این واقعیت که بدونی یه مشکل ناخوشایند و پیچیده با منشاء مشخص داری، خیلی بهتر از شرایطیه که اصلا نمی‌تونی سر در بیاری مشکل از کجاست.

Friday. March 08, 2019. 07:45 P.M
   17 اسفند 1397
7
Mar

+

فقط یه دانشگاه ایرانی این توانایی رو داره باهات کاری بکنه، که دو روز دیگه از دیدن ریخت اونچه که خودت امروز نوشتی، حالت خراب بشه. کم چیزیه مگه؟ تبریک می‌گم واقعا؛ حماسه‌ای دیگر از سیستم آموزشی تحصیلات تکمیلی این کشور.

Thursday. March 07, 2019. 08:45 P.M
   16 اسفند 1397
5
Mar

+

گاهی به «از هر دری، سخنی» بهشت سری می‌زنم. ما قدیم مدیم‌ها با این اسم صداش می‌کردیم. برای این آدم‌ها که در کلیت فروم گاها به سختی ازشون دو خط نوشتۀ از سر معاشرت و ابراز عقیده می‌بینی، به نوعی تاپیک جذابی به شمار میاد. خودم دیگه کمتر اونجا پستی می‌ذارم؛ بیشتر خواننده‌ام، می‌خونم و گاهی پیش خودم تعجب می‌کنم، گاهی لبخند می‌زنم، گاهی هم به دنبال خاطرات قدیمی، به شباهت‌ها و تفاوت‌های اون روزهای خودم و امروز بچه‌ها فکر می‌کنم…

اون روزها علاقمندی‌های عجیب و غریبی داشتم. البته اگر کسی فرصت گز کردن یک تکه از شهر رو با من داشته باشه، حتما درک می‌کنه که چندان تغییری هم نکردم. همیشه دوست داشتم دنیا و آدم‌هاش رو به روایت خودم ببینم و تجربه کنم. راه می‌رفتم و می‌رفتم و می‌رفتم، بدون اینکه مقصدی وجود داشته باشه اما از این طی طریق‌ها لذت می‌بردم. گاهی تنها بودم گاهی هم نه. می‌نشستم، خوراکی خوشمزه‌ای می‌خوردم و ادامه می‌دادم. به این ترتیب بود که بخش قابل توجهی از شهر رو راه رفتم و اگر پرسیده باشید، این معمول‌ترین علاقمندی من بود که این روزها هنوز هم ازش دست بر نداشتم.

گاهی پیش میومد که از سر متروی تجریش سوار می‌شدم و دو دور تا ایستگاه کهریزک می‌رفتم و بر می‌گشتم. تنها و در سکوت، یا حتی با یک دوست. گپ زنان، خوش خوشان.

گاهی راهم رو می‌کشیدم و می‌رفتم قطعۀ یک بهشت زهرا. برای من بیشتر شبیه به یک کتاب تاریخ بود. غرق در سکوت محض و تاریکی درخت‌های سر به فلک کشیدۀ قدیمی‌ترین کاج‌های قبرستان. هنوز هم به اون قطعه حس غریبی دارم. بوی کهنگی داره، بوی گذر زمان. جایی که اونقدر قدیمیه، که به ندرت کسی بهش سر می‌زنه، جایی که اغلب آشنایان اون آدم‌ها مردن. آدم‌هایی که متعلق به یک قرن پیش‌ بودن و شاید که زمانی فکر می‌کردن جایی از این دنیای بزرگ رو گرفتن. یادم میاد که پای گاه و بیگاه بهشت زهرای من، ندا بود. با هم بین سنگ قبرهای شکسته و از ریخت افتاده قدم می‌زدیم و در سکوت، دونه دونه به اون‌هایی فکر می‌کردم که متولد سال 1270 یا 80 بودن.

از این مساله اطمینان خاطر دارم که وقتی میان قطعه‌های دوردست راه می‌رفتم و مدت‌ها به آسمون خیره نگاه می‌کردم، در سلامت کامل عقلانی به سر می‌بردم و حالم کاملا خوب بود، یادم میاد یکبار به ندا گفتم که نگاه کن! اینجا آسمون چقدر محدب و بزرگ به نظر میاد! خیـــــلی بزرگ! و اون زمان آسمون ابر شده بود و باد شده بود و ابرهاش تو زمینۀ خاکستری و گرفته، مثل تغار شیری شده بود که توش کاکائو ریخته باشی.

هیچوقت به مرگ فکر نکرده بودم؛ به گذر ایام اما، همیشه. هیچوقت فکر نکرده بودم که شاید وجودم توی این دنیا دلیل خاص و فوق‌العاده‌ای داشته، اما همیشه به این فکر می‌کردم که هر آنچه باشم، دنیا می‌تونه برای من هم جایی داشته باشه. هیچوقت به کنترل آدم‌ها اعتقاد نداشتم؛ اما به گرفتن افسار زندگی خودم، همیشه!

شاید این روزها غریب باشه اگر به کسی بگی بیا بریم قبرستون گشتی بزنیم لول یا مثلا بگی بیا بریم مترو سواری خوش‌گذرونی؛ اما واقعیت اینه که روزهای تنها و تجربه‌های قدیمی و کوچیک خودم از این دنیای بزرگ رو حقیقتا دوست دارم.

و اگر پرسیده باشی، ما بچۀ تجربه‌های تلخیِ آخر لیمو شیرین هم نبودیم؛ بچۀ تجربه‌های دوره‌ای بودیم، که ته همۀ خیارهاش… هنوز ـ مثل زهر ـ تلخ بود…。:-)

Tuesday. March 05, 2019. 11:48 P.M
   14 اسفند 1397
3
Mar

+

تو فیلم Twelve Years a Slave، یه جایی نزدیک به اون آخرها، بعد از اینکه Platt داستانش رو به آقای Bass می‌گه و او با قولی که به Platt می‌ده مزرعه رو ترک می‌کنه، سکانس بی‌نظیری وجود داره که هنوز هم فکر می‌کنم فراموش‌نشدنی‌ترین سکانس فیلم ـه. ابتدا چند صحنۀ کوتاه از گذر زمان، همراه با پس زمینۀ خورشید در حال غروب، نسیم ملایم… و ناگهان صحنه‎ای تلفیقی از احساس تعلیق و سکون، سکوت کرکتر، انتظار و هراسی مبهم از سرانجام قولی نامعلوم در چهرۀ گنگ و ناباور Platt؛ صدای جیرجیرک‌های آخر تابستان.

البته نه احساس Platt رو؛ اما این روزها به نوعی حس کلی اون سکانس کذایی فوق‌العاده و میزانسن دلپذیرش رو دارم؛ آرام، معلق، در سکوت و منتظر…

.Sunday. March 03, 2019. 08:10 P.M
   12 اسفند 1397
3
Mar

+

  • قبل از غذا: فکر کنم که گرسنه باشم.(؟)
  • بعد از غذا: احتمالا سیر شدم.(؟)

تجربه‌ای غریب از «فکر کردن» دربارۀ احساسی غریزی و بیولوژیکی. دو پردۀ طنزآمیز اما حقیقی از یک‌ماهۀ اخیر روزهای زندگی من.

اگر بخوام صادق باشم اصلا خوشایند نیستش؛ ولی هر طور که نگاهش می‌کنم، گذشته از دردسرهاش یه تجربۀ حسی جدیده. به هر حال اینطور نیست که بتونم کاری در موردش انجام بدم. همم؟ 仕方がないな~;-)

Sunday. March 03, 2019. 07:47 P.M
   12 اسفند 1397
2
Mar

+

یعنی هلاک اون آدم‌هایی‌ام که خودشون راسا ازت یه تصویر می‌سازن، خودشون مطابق با اون تصویر کذایی شیفته‌ت می‌شن، دست آخر هم خودشون در مواجهه با تناقضی که تو با تصویرشون داری، می‌خوره تو ذوقشون و ازت فاصله می‌گیرن.

و تمام اینها در حالی رخ می‌ده که تو نشستی یه گوشه و در حالی که خیلی بی سرو صدا داری ماستت رو می‌خوری، صرفا از دور نگاه می‌کنی.

 

Saturday. March 02, 2019. 00:10 A.M
   11 اسفند 1397
1
Mar

+

اعتماد متقابل حقیقا معنای پیچیده و عمیقی داره که شکل‌گیری اون نیازمند زمان و شناخت کافی طرفین هست. اگر برای مثال سلامت این اعتماد به هر دلیلی با موضوعیت طرف دوم و به دلایل مبهمی دچار خدشه بشه، این تنها تردید نفر اول نسبت به نفر دوم نیست که موضوع رو آزار دهنده می‌کنه؛ بلکه احساس طرف دوم از تردید نفر اول نسبت به خودش، از قید اول هم می‌تونه دردناک‌تر باشه.

باور خدشه‌دار شدۀ نفر اول در این فرض، همیشه امکان داره که ناشی از یک سوء تفاهم باشه؛ اما حس عدم اعتمادی که طرف دوم از تردید نفر اول نسبت به خودش دریافت می‌کنه، حادثه‌ایه که تلخی واقعیت بروزش رو نمی‌شه انکار کرد.

 

پ.ن: اعتماد متقابل سطوح متفاوتی داره و چون خصلت خودبخودی داره، می‌تونه ابهام زیادی به همراه داشته باشه. با اینحال اعتماد لزوما یه مفهوم دو طرفه نیست و شخصا ترجیح می‌دم که در این مورد، بیشتر انفرادی رفتار کنم؛ فارغ از اینکه طرف مقابلم به من این حس رو داشته باشه یا نداشته باشه؛ با این وجود، قویا بر این باورم که کیفیت شکل‌گیری این مقوله ارتباط زیادی با توانایی‌های شما در انتخاب درست آدم‌ها و رابطه‌های دور و برتون داره و این یه حقیقت انکارناپذیره.

Friday. March 01, 2019. 07:00 P.M
   10 اسفند 1397
1
Mar

+

خوابم میاد. یک هفته‌ایه که کارم شده هر روز صبح ساعت پنج پاشم و ایمیل‌های اونطرف رو جواب بدم. الان چند روزیه که به طرزی فکاهی منتظرم آخر هفتۀ اون‌ها برسه؛ بلکه یه شب بدون دغدغۀ ایمیل‌های اداری، درست بگیرم بخوابم.

Friday. March 01, 2019. 09:00 A.M
   10 اسفند 1397